تبلیغات
سرزمین خوبی ها

سرزمین خوبی ها

پیام مدیر سایت :

محل نمایش تبلیغات شما
حسادت احساس وحشتناکی است...!
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد.
فقط رنج می دهد و بس. نفرت انگیز است.


http://s9.picofile.com/file/8301192626/photo_2017_07_21_16_24_10.jpg
جمعه 30 تیر 1396 - 04:24 ب.ظ
نویسنده :
برچسب ها : ، ،

 عرفان است که قلب آدمی را باز می کند و شخص با آرامش خاطر به استقبال مرگ می رود.

- می خواستم که در میان گرداب های خطر به عشق پناهنده شوم؛ در میان طوفان های ظلمت، چشمان خستۀ خود را به نور بگشایم؛ زیر دندان های اژدهای مرگ، به فرشتۀ رحمت متوجه شدم؛ تلخی شکنجه و درد عذاب را با کشش روح و خاطره های زیبا، شیرین و لذت بخش کنم.

- خدایا، امید داشتم که با کفنی خونین به ملاقات تو بیایم، نصیبم نکردی، من نیز تسلیم ارادۀ توأم.ولی ای خدای من خوش دارم که هنگام وداع با دنیا تنها باشم، جز تو کسی مرگ مرا نبیند، جز تو کسی قبر مرا نداند، خوش دارم که به کلی محو شوم، کسی مرا به یاد نیاورد، کسی بر من اشک نریزد، کسی عکس مرا به دیوارها نصب نکند، کسی به دیدار قبر من نیاید، فقط آسمان بلند و ستارگان زیبایش انیس سکوت ابدی من باشند. خوش دارم که به کلی بسوزم و خاکسترم به باد سپرده شود و چیزی از من در این دنیا باقی نماند. خوش دارم آنقدر گمنام باشم که حتی در خاطرۀ تو، ای خدای بزرگ نقش نبندم. خوش دارم نیست شوم و در عالم نیستی به لقاء الله نائل گردم.

-راستی چقدر عجیب است که مرگ خشن و سرد مخوف را عشق آنچنان لطیف و تابناک و محبوب کند که عاشق سراسیمه به آغوشش پناه می برد وترس و وحشت وقتی بر او غلبه می کند  که نتواند وجود خود را فدا کند.

-عشق مرگ ر ا آسان و شیرین می کند، عشق ترس را برطرف می کند و شجاعت می آفریند . عشق خودخواهی را می کُشد و فداکاری خلق می کند. عشق خسّت را زایل می نماید و سخاوت جایگزینش می کند سخاوتی که حتی حیات خود را  در مقابل یک نگاه در یک لحظه تقدیم می نماید.

-چگونه ممکن است کسی که عاشقانه به استقبال مرگ می رود این طور بترسد؟ اوه، چگونه می توانم شرح دل بگویم؟ ترس من از مرگ نیست... از سرنوشت مردم می ترسم

-تنها خوشی من در آن است که رسالتی حسینی دارم و به دنبال علی می روم و هنگامی که شکست و مرگ را در آغوش می کشم در پای پرچمی بزرگ و به خاطر رسالت حسینی به شهادت رسیده ام.

-اژدهای مرگ دهان باز کرده و دوستان مرا یکی کی می رباید . من چابک و سریع از میان دندان هایش بیرون می جهم.

قضا و قدر نیز مرا همچون پر کاه به این طرف و آن طرف می برد. من زیر رگبار گلوله ها ، در امواج مرگ غوطه می خورم و با توکل کامل و رضای مطلق در اقیانوس حوادث شنا می کنم.

هر لحظه که قدم از خانه بیرون می گذارم مرگ را مجسّم می کنم، بلکه جایگاه من دائما در خطر است. وجود من در شرف خطرزایی است .

سه شنبه 1 تیر 1395 - 01:54 ق.ظ
نویسنده :


http://media.jamnews.ir/medium1/1394/04/01/IMG09082494.jpg

مادرم بهش گفت:

این دختر صبح ها که از خواب بلند میشه در فاصله ای که دستش را شسته و مسواک می زنه یه نفر تختش رو مرتب می کنه لیوان شیر رو جلوی در اتاقش میاره و براش قهوه آماده می کنه شما می تونید چنین کاری کنید؟

مصطفی که خیلی آروم نشسته بود و به حرفای مادرم گوش می داد ،

گفت: من نمی توانم برای دخترتان مستخدم بگیرم ولی قول می دهم تا زنده ام ، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را برایش آماده کنم

تا وقتی شهید شد این کار رو می کرد خودش قهوه نمی خورد.

اما چون می دانست ما لبنانی ها به قهوه خوردن عادت داریم ، درست می کرد وقتی هم منعش می کردم ،

می گفت: " من به مادرتان قول دادم تا زنده ام این کار رو برای شما انجام بدهم"

کتاب نیمه پنهان ماه

(به روایت همسر شهید مصطفی چمران)

http://s7.picofile.com/file/8254248350/photo_2016_06_04_01_55_58.jpg
مجبور شدم بہ کسے رو بزنم
در محضر هر غریبہ زانو بزنم
تحقیر شدم؛چون کہ فراموشم شد
یک سر بہ ضامن آهو بزنم

=============================
ان شاءالله بزودی بتونم برم زیارت
شنبه 15 خرداد 1395 - 01:56 ق.ظ
نویسنده :
صفحات سایت
تعداد صفحات : 59